داستان تاریخی وجاهورسنه، پزشک مخصوص فرعون

داستان تاریخی وجاهورسنه، پزشک مخصوص فرعون

ارسال شده توسط: adminsobh انتشار در: ادبیات و داستان تاریخ ایجاد: 2017-12-12 بازدید: 279 نظر: 0

سپیده ی نوپا ازپشت خط صاف و هموار افق بیرون زده بود و دشتهای غرب با همان درخشش زرد همیشگی  شان به تدریج از سایه ی شبانه بیرون می آمدند و زیر نور  نیرومند جلوه می فروختند. 

سپیده ی نوپا ازپشت خط صاف و هموار افق بیرون زده بود و دشتهای غرب با همان درخشش زرد همیشگی  شان به تدریج از سایه ی شبانه بیرون می آمدند و زیر نور  نیرومند جلوه می فروختند. سطح نیل همچو آیینه ای تخت و بی چین و شکن بود و لک لکان درکرانه ی رود با بی خیالی نشسته بودند و گذر ناوگان مقتدر سرزمین کومت را می نگریستند . بادی  بادبانهای سرخ کشتی ها را تکان نمیداد و صدای کوبش منظم طبل پاروزنان تنها نوایی بود که سکوت بامدادی را درهم می شکست.

وجاهورسنه عرقچین کتانی اش را از سر برگرفت و گذاشت تاپیشانی عرقکرده  اش با هوای تازه ی  صبحگاهی تماس یابد.  هیچ بادی بر پوست تراشیده  ی سر و صورتش نوزید.  با حیرت دریافت که بار دیگر  پیشگویی ِمرد پارسی درست از آب درآمده است . درست همانطور که او گفته بود ، بادی در کار نبود.   بار  دیگر عرقگیرش را بر سر گذاشت و به آسمان نگریست.  کبودی شبانه به تدریج در برابر گردونه ی درخشان  رع نیرومند رنگ می باخت.   اما هنوز می شد سه ستاره ی درخشانی را که مغ ِپارسی نشانش داده بود در  نزدیکی افق غرب تشخیص داد.   مغ به او گفته بود که این اختران چه وضعیتی خواهند داشت ، و حالا دقیقا  همان را که او توصیف کرده بود ، در آسمان می دید.    

وجاهورسنه با بیقراری بر عرشه ی کشتی بزرگش قدم می زد.   فکری در سرش افتاده بود و خیالش  را ناراحت می کرد.   خاطره ی دیدارش با مرد پارسی از ذهنش بیرون نمی رفت.   بی آنکه قصدی داشته باشد ،  همانطور قدم زنان از پله های  عرشه پایین رفت و به بخش پاروزنان وارد شد.   هوای دم کرده و بوی تند  عرق مردان مشامش را آزرد.   سه  سربازی که آنجا نگهبانی می دادند با دیدن اش به رسم مصریان کرنش کرد و بر زمین زانو زدند.   سردسته ی پاروزنان که خود برده   ای تنومند و چاق بود و در انتهای کشتی نشسته بود ،  بادیدن او هول شد و فکر کرد سرعت کشتی کافی نیست. پس با ضرباهنگ تندتری بر طبلش کوبید.  بدنهای زار و نزار بردگان باسستی و سختی به این شتاب ِبیشتر واکنش نشان داد. وجاهورسنه اشاره کرد تا  نگهبانان برخیزند وبه بدنهای رنجور بردگان نگریست که عرق از بند بندشان جاری بود . یاد حرفهای مرد  پارسی افتاد.  یعنی ممکن بود تمام این نظم ِدیرینه بر باد رود و این برده ها همگی آزاد شوند ؟ در میانشان  مردان تنومند و جوانی بودند که معلوم بود به تازگی در نبرد ها به بردگی گرفته شده اند.   پیرمردانی هم در میانشان دیده می شدند که بی رمق و نزار می نمودند و خود ِبردگان هرکدامشان را میان دو مرد زورمند  نشانده بودند تا از مشقتشان بکاهند.   نگهبانها هم فکر می کردند سرورشان برای ابراز نارضایتی از سرعت کشتی پایین آمده ، پس وقتی برخاستند ، شلاقهای بزرگشان را دست گرفتند و آنرا بر بدن بردگان کوفتند.   وجاهورسنه همانطور قدم زنان از پله ها بالا رفت و بار دیگر هوای پاکیزه ی بامدادی را در سینه کشید.   از دیدن صحنه ی تازیانه خوردن بردگان و بدنهای رنجور و زخمیشان ناراحت نشده بود.   ازکودکی صحنه هایی از این دست را دیده بود و این را نظم طبیعی ِحاکم بر جهان می دانست.  جهانی که پتاحِ بزرگ  در روز ازل همچون تپه ای از دل دریای آشوبناکِ آغازین بیرون کشیده بود ، توده ای در هم و برهم از دیو ها    و موجودات زیان مند بود که تنها با تلاش و ابراز خشونت ِخدایان ِنیرومند نظمی و سامانی به خود گرفته  بود . دنیا به هرمی شبیه بود که رأسی برجسته و سرافراز در آسمان داشت و پایه ای پهناور و بزرگ بر زمین ،  و هر طبقه از این هرم می بایست فروتنانه بار ِطبقات بالایی را بردوش بکشد.   

وجاهورسنه درتمام سالهای عمر خود از این قاعده پیروی کرده بود و رمز پیشرفت و  خوشنامی اش همین بود.  سرورانش همواره به او اعتماد می کردند و زیردستانش دوستش داشتند و در عین حال از او می ترسیدند.   چون همه می دانستند سلسله مراتب را رعایت می کند.   فرمانهای فرادستان را صادقانه و درست اجرا می کند و همین انتظار را از زیردستانش هم دارد.   او بعد از سالها تلاش و ارتقای مداوم در سلسله مراتب دولتی مصر ، تازه به رهبری کل نیروی دریایی مصر رسیده بود و این مقام کمی نبود.   از زمانی که بیست سال بیشتر نداشت ، مورد لطف ایزدبانو ینِئیت قرار گرفته بود .  در آن هنگام سربازی ساده بود که  در شهر خِت جِت می زیست.   پدرش خِرجِپ نام داشت .  پیشکار قصری بود و بزرگترین افتخارش این بود که یک بار توانسته بود فرعونِ بزرگ خِن میب رع را از نزدیک ببیند.   اوهمان فرمانروای بزرگی بود که برای  چهل سال بر مصر سلطنت کرده بود و مردمان ایونی نامش را به صورت آماسیس بر زبان می آوردند.       

وجاهورسنه از همان سنین جوانی هوشی تیز و اراده  ی نیرومند داشت.   سربازی دلیر و زورمند بود  و نیزه را بهتر از همه ی دوستانش پرتاب می کرد.  شبی که نذر کرده و در معبد ایزدبانو ینئیت خفته بود ،  رویایی غریب دید و بعد از آن خود را وقف یادگیری پزشکی کرد.   آنگاه ، در زمانی که هنوز سالهای جوانی  را به پایان نبرده بود ، به ریاست کاهنان نئیت در سائیس برگزیده شد و به این ترتیب به مقام پزشک  مخصوص فرعون بزرگ ارتقا یافت.  چند سال بعد ، فرعون که از سیاستمداری و صداقت او خوشنود بود ،  او را به عنوان نماینده  اش به سوریه و فنیقیه فرستاد.  مردم صور و صیدا که از قرنها پیش دست پرورده ی فرعون بودند ، بعد از ظهور کوروشِ انشانی تغییر رویه داده بودند و حالا دیگر خراجی برای خداوند مصر  نمی فرستادند.   وجاهورسنه در صور و صیدا و بوبلوس گردش کرد و با امیران و سرداران سخن گفت .  با  شگفتی و هراس دریافت که مردمان ِاین شهرها بی آنکه کوروش را دیده باشند یا از سوی سپاهیانش  تهدید شده باشند ، مشتاق فرمانبری از او بودند و وی را نجات دهنده ای بزرگ می دانستند.  دیده بود که در  معبدهای  مشرف به دریای نیلگون مدیترانه تندیس کوروش را همچون ایزدی شاخدای نهاده اند و او را همراه خدایان دیگر می پرستند.   امیران صور و صیدا می گفتند که خراج گزار کوروش هستند و از فرستادن باج به دربار مصرخودداری می کردند.  وجاهورسنه خشمگین به ایشان گوشزد کرد که شهرهایشان حتی مورد  حمله ی سپاهیان پارسی قرار نگرفته ، چه رسد به اینکه فتح شده باشد ، و ایشان پاسخ می دادند که کوروش بعد از گرفتن بابل در عمل ولی نعمت ایشان شده است و این اشاره  ای معنا دار بود ، چون وجاهورسنه شنیده  بود که مردم بابل نیز دروازه های خود را بر کوروش گشوده بودند و به همین ترتیب به فرمان او گردن نهاده  بودند.      

وجاهورسنه با خشم و نگرانی شهرهای فنیقیه را ترک کرد و به قبرس و ساموس رفت.   در قبرس با  امیران محلی به توافق رسید.  آنها دور از دسترس تبلیغات پارسی ها قرار داشتند و چیز زیادی درباره ی کوروش نشنیده بودند. در ساموس هم به تازگی مردی بی رحم اما زیرک به قدرت رسیده بود که  پولوکراتس نامیده می شد.  او شاهِ قدیمی را از جزیره بیرون رانده بود و فرزندانش را کشته بود.   سخت  مشتاق جلب حمایت فرعون بود و بر عهده گرفت که جزیره  اش را به پایگاهی دریایی برای مصریان تبدیل کند ، با این شرط که مصریان مشروعیت او را به رسمیت بشمارند و برای تجهیز ناوگانش به او پول  بپردازند.   وجاهورسنه از او قول گرفت که به اسم فرعون ناوگانی برسازد و پولی کلان هم به عنوان  پیش  پرداخت به او داد و در میدان شهر طوق و یاره ی امیران را به طور رسمی به او داد و به این ترتیب  جایگاه او را در میان مردم ساموس تثبیت کرد.   از فردای آن روز پولوکراتس که از این حمایت تاثیرگذار ذوق زده شده بود ، لشکری از کارگران را بسیج کرد و شروع کرد به ساخت کشتیهایی جنگی برای فرعون.     

وقتی وجاهورسنه به ممفیس بازگشت ، با گزارش فعالیتهایش فرعون را هم نگران و هم سپاسگزار  ساخت. قرار نبود او به قبرس و جزایر دریای اژه سفر کند ، اما هوشمندانه از پرداخت رشوه به امیران فنیقی  خودداری کرده بود و به جایش این پول را صرف جلب حمایت امیران قبرسی و به خصوص پولوکراتس کرده بود . فرعون چندان از این کیاست او خوشنود شد که او را به مقام دریا سالاری برکشید و تجهیز ناوگان  مصر را به او محول کرد.       

وجاهورسنه به این ترتیب هم پزشک مخصوص فرعون بود و هم دریا سالار مصر.  می دانست که نیروی دریایی مصر در جهان از همه ی سرزمینها نیرومندتر است و همگان اعتراف می کردند که دانش پزشکی مصریان نیز از جاهای دیگر پیشرفته تر است.  به این ترتیب وجاهورسنه می توانست به خود ببالد که  در چهل و چند سالگی ، هم بهترین پزشک روی زمین است و هم نیرومند ترین دریا سالار جهان.      

این اعتماد به نفس و شادمانی دیر زمانی در اندرونش جای داشت ، تا آنکه مردی پارسی به نزدش  آمد و مانند ایزدی فریبکار مایه ی تردیدش شد.  ملاقاتی که تازه دست داده بود و خوابش را پریشان ساخته  و اطمینانش به اقتدار مصر را بر باد داده بود.   تازه یک دوره ی ده روزه از ملاقاتشان می گذشت.   مرد ، دوست یکی از شاگردانش بود.   از سالها پیش پای ایرانیها به شهرهای شمال دلتای نیل باز شده بود و چند  تن از آنها در معبد سائیس مقیم شده بودند و مشغول یادگیری پزشکی مصری بودند.     

وجاهورسنه کاهن اعظم این معبد بود و بخش مهمی از این شاگردان سر ودست می شکستند تا از  او چیزی بیاموزند.   هر بار که برای دیدار با یکی ا زاشرافِ بیمار از خانه خارج می شد و در تخت روان به سوی خانه ی بیمار می رفت ، انبوهی از شاگردان دنبالش می کردند و وقتی به درمان مشغول بود ، ده گام  آنسوتر می ایستادند و با دقت و ادب حرکاتش را می نگریستند.   به این ترتیب بود که در سرزمین کومِت  فنون درمانی از نسلی به نسلی منتقل می شد.   آنهایی که از سرزمین های شمالی آمده بودند ، ظاهری متفاوت با دیگران داشتند.   بر خلاف آرامیها و  آشوریهایی که در سفرش به فنیقیه دیده بود ، رنگ و رویی تیره نداشتند.   پوستشان روشن بود و در موقعیتهای رسمی موهای  بلند و بورشان را زیر کلاهی نمدی می پوشاندند.  یک بار یکی از آن کلاه ها را بر سر گذاشته بود و از گرمایش کلافه شده بود.   این کلاه ها هیچ برای آب و هوای مصر مناسب نبود و هیچ  نمی فهمید چرا این مردم اصرار دارند در دیدار های رسمی آنرا بر سر بگذارند.   به خصوص که بر خلاف مصریان موهای سر و ریششان را هم نمی تراشیدند و خود ِاین بر مزاحمت گرما می افزود.   البته همه ی  ایرانیها چنین نبودند. دو تن از آنها که از اهالی ماد بودند ، با چشم و ابروی سیاه و موهای مجعد سیاهشان  شباهتی به مردم ایلام و بابل داشتند.   هر چند پوستشان سپید تر و قدشان بلند تر از بابلیها بود. آنها به محض ورود به شهر سائیس موها و ریش بلندشان را تراشیدند و به رسم مصریان لنگی کوتاه به کمر بستند تا با  گرمای تابستان دلتای نیل سازگار شوند.     

آن مرد پارسی که با راهنمایی یکی از همین شاگردان نزدش آمده بود نیز به مادها شباهتی داشت. موهایی خرمایی و فرفری داشت که پیچ و تابهایش برای مصریهایی که به موهای صاف و سرهای تراشیده  عادت داشتند ، عجیب می نمود.  همان کلاه نمدی بلند پارسها را بر سر داشت و ردایی سبز و بلند پوشیده  بود که بدنش را کاملا می پوشاند.  اما وقتی دستش را به علامت بدرود بلند کرد ، ردایش کنار رفت و  وجاهورسنه دید که مرد بازوانی عضلانی و بزرگ دارد.   سنو سالش درست معلوم نبود.  ظاهرش به مردان چهل ساله میخورد ، اما شاگرد ایرانی اش که او را به نزد وی راهنمایی کرده بود ، می گفت خودش و پدرش  در شهر شوش شاگرد وی بوده اند.

بنابراین می بایست سالخورده  تر از آن باشد.  خودِ وجاهورسنه تازه به  سنین چهل سالگی وارد شده بود و او را همسن و سال خودش ارزیابی کرد.    مرد پارسی از آن کسانی بود که مغ نامیده می شدند.   چند سالی بود که اسم مغ ها بر سر زبانها افتاده  بود و مصریان داستانهای عجیب و غریب درباره شان تعریف می کردند.   می گفتند زبان خدایان را می دانند و  می  توانند با خواندن سرودهایی کوهها را به حرکت در آورند و توفان و آذرخش برانگیزند.   زمانی یکی از سردارانش تعریف کرده بود که  به چشم خود دیده که مغی در جریان جنگ ایرانیها با دزدان دریایی کیلیکیه سیب هایی سیاه را به سوی کشتی های کیلیکی پرتاب می کرد و با برخورد هر یک از آنها به کشتی های دزدان ، آتشی مهیب آنها را در خود می گرفت.      

مغ ، از آشنایان یکی از شاگردان ایرانی اش بود و به درخواست او قرار ملاقاتی با او گذاشت.   نامش  هوتن بود .  با آن ظاهر آراسته و چشمان آبی درخشانش که انگار ضمیر مردمان را می خواند ، عصرگاهی به  نزدش آمد.   به رسم پارسیان کمی کمرش را خم کرد و دست راستش را جلوی دهانش گرفت و به همین  حرکت بسنده کرد.   می دانست که پارسیان کرنش کردن ِخاکسارانه ی مصریان در برابر بلند پایگان را نا خوشایند می  دارند و آن را رفتاری ناشایست می  دانند.   اما با این وجود خودداری مغ از تعظیم کردن را توهینی به خود تلقی کرد و نزدیک بود از دیدار او چشم پوشی کند.     اما درست در همان لحظه ای که برخاسته بود تا مغ و شاگردش را ترک کند ، سخن مغ او را بر جای خود خشک کرده بود.  هوتن با زبان مصری روان و سلیسی گفت : « وجاهورسنه ، دریغ است که با این  استعداد و هوشمندی کشته شوی.  برای رهاندنت از مرگ به اینجا آمده ام .»       

وجاهورسنه از روانی کلام مرد یکه خورد .  ایرانی هایی که دیده بود در یادگیری زبانهای دیگر استعداد داشتند ، اما در نهایت زبان نرم و لطیف مصری را با همان لهجه ی خشن و پر شتاب خویش بر زبانمیآوردند. حتا خود ِمردم مصر هم با این زبان روان و سلیس که ویژه ی اشراف و دانشمندان بود آشنا نبودند. مغ ِسبزپوش چندان روان و سلیس حرف می زد که گویی از کودکی نزد کاهنان معبد آمون آموزش دیده باشد.  مغ  با دیدن شگفتی او لبخندی زد و گفت: « آری ، درست حدس زده ای ، من کودکی ام را در ممفیس گذرانده ام و در معبد آمون خواندن و نوشتن خط مقدس را آموخته ام .»     

وجاهورسنه با شنیدن این حرف خشم خود را فرو خورد و بر جای ایستاد.  تا به حال کسی را ندیده بود که مصری نباشد و خط مقدس را بداند یا زبان در باری مصریان را چنین روان حرف بزند.  پرسید: « ای غریبه ، از من چه درخواستی داری .»      هوتن دستی به ریشهای بلند و پرپیچ و تابش کشید و گفت : « ای سرور مصریان ، از این که نزدت خاکسارانه کرنش نکردم خشمگین نباش ، پشت مغان در برابر هیچ کس خم نمی شوند.  از این روست که قدرتی چنان اهورایی دارند .»     

وجاهورسنه از این که مرد پارسی کنه ضمیرش را دریافته بود ، کمی شرمگین شد و دست و پایش را جمع کرد و برای آنکه نشان دهد خودش هم با رسوم ایرانیان آشناست ، گفت :«  خاکساری ما مصریان نزد افراد والا مقامتر ، در واقع احترام به نظمی است که خدایان بر زمین حاکم ساخته اند. من نماینده ی فرعون هستم که خدای زنده ی زمین است ، از این رو خاکساری در برابرم چنان که شما گمان کرده اید ، مایه ی خواری و حقارت نیست. ما با خاکساریهایمان جایگاه خویش در هستی را فروتنانه به خویش و دیگران یاد آوری می کنیم و سلسله مراتب دنیا را چنان که هست به رسمیت می شناسیم. کسی که مغرورانه از تعظیم در برابر مقامهای والای شهرش خودداری کند ، دیر یا زود به سرکشی در برابر خدایان خواهد پرداخت و از تعظیم در برابر ایشان نیز سرباز خواهد زد .»      

هوتن مغ باز همان لبخند مرموز را تکرار کرد گفت :« حق با توست ای دریا سالار مقتدر مصر ، ما نه تنها در برابر مردمان فرا دست تعظیم نمی کنیم ، که در برابر خدایان نیز خم نمی شویم.  هیچ کس سزاوار نیست تا در برابرش خاکساری کنیم .»     

وجاهورسنه با حیرت به او نگریست و منتظر بود که با گفتن این کفر مرضی بر مرد بیگانه عارض شود. بعد آب دهانش را قورت داد و گفت « ای  بیگانه ، نمی ترسی که خشم خدایان نصیبت شود تیرِ آبله و جذام قرار بگیری؟»     

هوتن گفت: « ای سرور مصریان ، خداوندی را نرسد که به من آسیب رساند ، من و یارانم خود از جرگه ی خدایان هستیم.»   

وجاهورسنه با شگفتی به مرد نگریست . مردد مانده بود که با دیوانه ای روبروست ،  یا به راستی یکی از خدایان را در برابر دارد که جلوه ای انسانی یافته است . این را می دانست که آمون گاه در قالب مردی ریش دار بر مردم نمایان می شود ، و خبر داشت که توت گاه به شکل لک لک و گاه در پیکر میمون بر کاتبان رخ می نماید . اما رفتار این مرد غریبه هیچ شباهتی به کردار خدایان نداشت.  برای آن که عقل وی را بسنجد ، گفت :« از مرگ من سخن گفتی، منظورت چه؟»   

هوتن گفت:« ای وجاهورسنه ی دانا ، تو در برابر دوراهی مهیبی قرار گرفته ای و اگر اسیرِ انتخابی نادرست شوی ، تا ده روز دیگر روانت به نزد آنوبیس خواهد گریخت.»    وجاهورسنه گفت:« پس این شایعه که مغان غیبگو هستند ، حقیقت دارد . با این پیشگویی هاست که خود را همتای خدایان می پنداری؟»    

هوتن گفت:« نه، ای سرور مصریان.  پیشگویی هایم از سر خرد است و ربطی به ماهیتِ ایزدیِ مردمان ندارد ،که در همگان لانه کرده است . همترازی من با خدایان ویژه ی من نیست . هرکس آن راز را که من می دانم ، فرا بگیرد ، همتای خدایان خواهد شد»    وجاهورسنه با لحنی ریشخندآمیز گفت:« همگان همتای خدایان هستند؟ چه حرفهایی میزنی؟ یعنی این برده هایی که دارند میز شام مرا می چینند هم همتای خدایان هستند؟ میدانی این حرفها چه کفرِ بزرگی است؟»     

هوتن مغ به سوی وجاهورسنه خم شد و در حالی که با آن چشمان آذرخش گونه اش به او خیره شده بود، گفت:« ای آدمیزاد ، تفاوت تو با بردگانت از آنچه که گمان می کنی کمتر است ، و ایشان با خدایانی که می پرستی جوهری مشترک دارند و آن هم خرد است.»     وجاهورسنه گفت:« اگر خردمند بودی ، این حرفها را نمی زدی . این بردگان روح و روانی ندارند. جانورانی هستند که در پایین ترین سطح حیات قرار دارند.  خنومِ کوزه گر آنها را برای آن آفریده تا هرمِ مصر سرافراز باقی بماند و پی و شالوده اش بر خاکی نیرومند استوار شود.  چطور ممکن است من که محبوب نئیتِ بزرگوار هستم و روانم از توت و آمون دانش آموخته ، همتای این بردگان باشد . ایشان برده زاده میشوند و در بردگی خواهند مرد . این نظمی است که خدایان بر پای داشته اند.»     هوتن مغ گفت:« برای رساندن این خبر به نزدت آمده ام که این نظم رو به زوال دارد . نیروهایی بزرگتر از آنچه که گمان میکنی از دلِ گیتی برخاسته اند و زود است که سراسر سرزمین تو را نیز تسخیر کنند.

کمبوجیه ، شاهنشاه جهان ، قصد دارد به کومِت بتازد و نظمی که در آن فاصله ی مردمان و ایزدان چنین عبورناپذیر است را واژگون کند.»   

وجاهورسنه با شنیدن این سخن از جا پرید . برای لحظه ای گمان کرد شاید با از جاسوسی سرسپردگان فرعون روبرو شده باشد.  اما می دانست که ایرانیها به سرورشان خیانت نمی کنند و این مرد هم با آن غرور و خیره سریاش به خبرچینان شباهتی نداشت.  با احتیاط پرسید:« بر چه مبنایی این حرف را میزنی؟ دیرزمانی است که مصریان و بابلیان با صلح و آشتی در کنار هم زیسته اند. بعد از آن که شاه شما کوروش بابل را گرفت هم تغییری در اوضاع ایجاد نشد. کومِت که شما آن را مودریَه یا مصر می نامید ، با کمبوجیه دشمنی ندارد.  تو از کجا شنیده ای که مردمانت به مردم مصر حمله خواهند کرد؟»    

هوتن مغ باز همان لبخند مرموز را زد و گفت:« من این را از خودِ کمبوجیه شنیده ام.»     وجاهورسنه ناباورانه به او خیره شد و گفت:« تو؟ یعنی تو کمبوجیه شاهنشاه ایرانیان را از نزدیک دیده ای؟»    هوتن سرش را به علامت تایید تکان داد . مرد مصری با همان حیرت گفت:« و او به تو گفت که قصد دارد به مصر حمله کند؟» و چون باز تایید هوتن را دید ، گفت:« و ادعا کرد که قصد دارد نظم دیرین سرزمین کومت را به هم بزند؟ اما چرا اینها را به تو گفت؟ و تو چرا اینها را به من میگویی؟»  

هوتن گفت:« دلیل این که این حرفها را به من زد ، آن است که من مشاور و دوست او هستم . علت این که نزدت آمده ام و اینها را به تو می گویم ، به خاطر آن است که از پیشینه و کارهایت خبر دارم و دریغم آمد بیهوده کشته شوی. آمده ام هشداری به تو بدهم و جانت را بخرم.»    

وجاهورسنه گفت:« چه هشداری؟ مگر دربارهی مصر چه فکر کرده ای؟ ما کهنترین و نیرومندترین ملت دنیا هستیم . ناوگانی که من زیر فرمان دارم بزرگترین قدرت مسلط بر دریاهاست و سربازان ما مانند ریگهای بیابان بیشمارند.  مگر به همین سادگی است که کمبوجیه بیاید و مصر را بگیرد؟»   

هوتن گفت:« ای سرور مصریان ، ستارگان نزد ما فاش کرده اند که تا پیش از وزیدن بادهای بهاری ، مصر در اختیار کمبوجیه خواهد بود.  شاید مصریان در درمان بیماریها توانا و با تجربه باشند ، اما به قدر ما با آنچه که اختران می گویند آشنایی ندارند . بی شک مصر شکست خواهد خورد و به سادگی گشوده خواهد شد. بلندپایگانی که در برابر شاهنشاه کمبوجیه مقاومت کنند کشته خواهند شد ، و آنان که آشتی پیشه کنند ، در مقام خود باقی میمانند.»    

وجاهورسنه گفت:« اختران ؟ چطور ممکن است آینده بر اختران نوشته شده باشد؟»   هوتن مغ گفت:« نشانه های مینویی را باید در آسمانها خواند و تفسیر کرد.  به یاد داری که همین چندی پیش ، وقتی فرعونتان خن میب رع درگذشت ، در همان روزی که فرعون جوان بر تخت مینشست ، در ممفیس باران بارید؟»    وجاهورسنه از این که مرد پارسی جزئیاتی چنین دقیق را میداند ، حیرت کرد . هوتن ادامه داد:« به یاد داری که پیشگویان آن روز در خیابانهای ممفیس جار زدند که این نشانه ی بدشگونی است ؟ سالهاست که باران بر ممفیس نباریده است . ممفیس خانه ی ایزد بزرگ پتاح است ، و او کسی است که نظم را با چیره ساختنِ خشکی بر آب برقرار ساخته است . بارش باران بدان معناست که بار دیگر آشوب همچون آب بر خاکِ مصر چیره خواهد شد . فرعون جوانی که ولی نعمت توست ، از همان ابتدای کار طالعی نحس را به همراه داشته است.»   

وجاهورسنه گفت:« ما مصریان در آسمان چیزی جز سپاهیان اوزیریس را نمی بینیم که برای نبرد با سِت پیش می تازند.  بی شک تو باید دیوانه باشی . هیچ فکر کرده ای اگر حرفهایت راست باشد ، چه اطلاعات ارزشمندی در اختیار من نهاده ای ؟ من به سرورم فرعون وفادارم و هم اکنون سپاهیان مصری را برای مقابله با پارسها بسیج خواهم کرد . اگر کمبوجیه بفهمد که چنین حرفهایی زده ای ، سر از تنت جدا میکند.»   هوتن مغ گفت:« من بدون رایزنی با کمبوجیه به اینجا نیامده ام . او نیز خواهانِ زنده ماندنِ توست و نمی خواهد خونریزی بیهوده در سرزمین مصر بروز کند.  برای همین مرا فرستاد تا تو را از دوراهی ای که پیشارویت است آگاه سازم.»    وجاهورسنه گفت:« و آن دوراهی کدام است؟»   

هوتن گفت:« بگذار درباره ی پیش از دو راهی چیزهایی بگویم تا حرفهایم را جدی بگیری . بعد از امشب ، تو خواهی کوشید تا به سرورت فرعون وفادار باقی بمانی . پس فوری این خبرهایی را که دادم به اطلاعش میرسانی ، و ناوگان و نیروهای خود را بسیج میکنی و به جنگ پارسیان میشتابی . آنگاه بعد از ده روز ، در حالی که بر نیل از عرشه ی کشتیات به افق مینگری و حرفهای مرا مرور میکنی ، خبردار خواهی شد که پارسیان در پلوسیوم با ارتش بزرگ مصر درآویخته و شکستی خرد کننده بر فرعون وارد آورده اند. در آن هنگام بادی نخواهد وزید و اگر بامداد باشد ، سه اخترِ درخشان را در نزدیکی افق خواهی دید که چیرگی سه ارتش ماد و بابل و ایلام را بر مصریان نشان میدهند.»   

وجاهورسنه گفت:« و آن دوراهی کدام است؟»   

هوتن گفت:« بعد از شنیدن این خبر ، تو دو راه در پیش داری . یا رو به خورشید سوگند میخوری و پیمان می کنی تا فرمانبردارِ سرورم کمبوجیه باشی ، و بعد با ناوگانت به ناوگان کمبوجیه خواهی پیوست ، و یا این که به یاری سپاهیان شکست خورده ی مصر می شتابی و با پارسیان می جنگی و همانجا به همراه سربازانت کشته میشوی.»   

وجاهورسنه گفت:« میخواهی بگویی قطعا یکی از این دو راه پیموده خواهد شد ؟»    هوتن گفت:«آری ، و انتخاب با توست .»   

وجاهورسنه گفت:« اگر با خواندن اختران می توان با این دقت آینده را دید ، چرا نمی توانی بگویی من چه انتخابی خواهم کرد؟»   

هوتن گفت:« اختران بر نیروهای چهارگانه ی گیتی حکمفرمایی دارند . اما نیروی پنجمی هست که جانِ آدمی است و آن نیرویی است که موازنه ی هستی را بر هم میزند . از این روست که مردمان به ایزدان شباهت دارند . چون حق انتخاب دارند و صاحب اراده اند. چه برده باشند و چه سرور ، و چه خردمندانه رفتار کنند یا بیخردانه.»    وجاهورسنه گفت:« و تو چرا به خود زحمت داده ای و خبرهایی چنین ارزشمند را در اختیار من گذاشته ای؟ من که میدانم . تو می خواهی مرا بفریبی و به خیانت به سرورم فرعون وادار سازی . اما مگر نه آن که در نهایت خودم انتخاب خواهم کرد ؟ من به خداوندِ زنده ی مصر وفادار خواهم ماند.»   

هوتن گفت:« انتخاب تو در سرنوشت جنگ و پیشروی ارتش کمبوجیه تاثیری به جا نمیگذارد . اما اگر راهی درست را انتخاب کنی ، در بازسازی مصر و رهاندن مردمان از رنج تاثیری چشمگیر به جا خواهی گذاشت . تو انسانی ارزشمند هستی و می توانی به جرگه ی پارسیان وارد شوی و با رازهایی که آدمیان و ایزدان را همسان می ساز د، آشنا گردی . برای این است که نزدت آمده ام.»   

وجاهورسنه گفت:« ای مغ ، هنوز انگیزه ات برایم نامعلوم است و باور نمی کنم به راستی به دلیلی که میگویی نزدم آمده باشی.»   هوتن گفت:« ده روز خواهد گذشت ، و آنگاه باور خواهی کرد.»   وجاهورسنه گفت:« ولی حتا در آن هنگام هم انتخاب بر عهده ی من خواهد بود ، مگر نه؟»   

هوتن گفت:« آری ، همواره انتخاب بر عهده ی تو بوده است...»      وجاهورسنه در همان حال که به افق خیره شده بود و ناپدید شدنِ تدریجی سه اخترِ درخشان را می نگریست ، بار دیگر سراسر این گفتگو را مرور کرد . مرد پارسی بعد از آن که حرفهایش را زده بود ، در چشم به هم زدنی ناپدید شده بود . نگهبانانی که او را به همراه شاگردش پیش او راهنمایی کرده بودند ، می گفتند هیچ یک از آنها را ندیده اند .

آن جوان ایرانی که هوتن مغ را نزدش معرفی کرده بود را هم بعد از آن روز دیگر ندیده بود . وجاهورسنه درست همان طور که از او انتظار میرفت رفتار کرد.  همان شب شتابان نزد سرورش آنخ کااِن رع رفته بود . همان کسی که یونانیان و سوریان پسامتیخِ بزرگ می نامیدندش. فرعون که با زنانش در بستر بود ، هراسان از خواب پرید و از خبر حمله ی پارسیان سخت برآشفت.  وجاورسنه که تا آن زمان همواره فرعون را در مراسم رسمی دیده بود و به شکوه و جبروتش عادت داشت ، از دیدن مردی سراسیمه که بی تاج و عصای سلطنتی در خوابگاه خویش در برابرش ایستاده ، یکه خورد . سخنان گزنده ی هوتن مغ که بردگان و سروران را با هم مقایسه می کرد بر دلش نیش زد و این شد که آن صبحگاهِ آرام نمی توانست این فکر را از سرش بیرون کند که تنِ عرق کرده و لرزانِ فرعونی که آن شب دیده بود ، سخت با تنِ بردگانِ رنجوری که پاروهایی عظیم در دست داشتند ،  شباهت داشت.    

وجاهورسنه امر کرد تا کشتی هایش در برابر تنگه ای توقف کنند . بندرگاهی کوچک در آن نقطه وجود داشت و احتمال میداد که خبری از میدان جنگ برایش فرستاده باشند . فرعون بعد از شنیدن خبر حمله ی پارسها به قدری ترسیده بود که وجاهورسنه ناگزیر شد خودش زمام امور را در دست بگیرد.  فرعونِ نوپا ، سالیان سال زیر سایه ی پدر مقتدرش زیسته بود و حالا برای تصمیمگیری در شرایط بحرانی آمادگی نداشت . وجاهورسنه بود که هشداری به پادگانهای مصری در مرزهای شمالی فرستاد و به خصوص فرمان داد تا ارتشهای مصری در پلوسیوم متمرکز شوند ،  چون هوتن گفته بود که حمله ی ایرانیان از آنجا آغاز خواهد شد و این شهر مرزی به واقع ضعیفترین نقطه ی تماس مصر با سرزمینهای شمالی بود . هرچند بیابانهایی بی کران آن را احاطه می کرد و اگر هم ارتشی بزرگ از آن سو پیش می آمد ، می بایست روزها را در گرمای کویر راهپیمایی کند و قاعدتا چندان خسته به پلوسیوم می رسید که نابود کردنش کار دشواری محسوب نمی شد   .

از سوی دیگر به پلوکراتس فرمان داد تا با ناوگان خود به سوی دلتای نیل پیش بیاید و او را در نبرد بر ضد ایرانیها یاری دهد.  یکی از سرداران یونانی به نام فانِس را هم که از اهالی هالیکارناسوس بود ، با فوجی بزرگ از سربازان مزدور به پلوسیوم فرستاد تا اگر پارسها خط دفاعی اولیه ی شهر را شکستند حمله شان را دفع کند.    بعد از همه ی این تدابیر ، اطمینان داشت که خطری کشورش را تهدید نمی کند.  حتی در چند روز اول تردید داشت که شاید هوتن اصولا به او دروغ گفته باشد . با این وجود پرسش و جوهایی که از اطراف کرده بود سخنان هوتن را تایید کرد و خبرهایی که جاسوسان می آوردند نشان داد که کمبوجیه به راستی ارتشی بزرگ را در بابل مستقر کرده و قصد پیشروی به سوی جنوب را دارد.   

در این فکرها بود که زنجیری از کشتی های مصری نظرش را جلب کرد . بادبانهای سرخ و کرباسی شان را خوابانده بودند تا به آهستگی در کرانه ی نیل پهلو بگیرند . با پیاده شدنِ گروهی از کشتی ها ، جنب و جوشی در بندرگاه برخاست . معلوم بود پیک ها برای وجاهورسنه خبرهایی آورده اند . زورقی تندرو از ساحل جدا شد و به سوی کشتی عظیم او پیش آمد . زورق برای دقایقی زیر سایه ی بادبانِ فرو افتاده ای که نقش عقابِ هوروس بر آن کشیده شده بود ، پنهان شد . بعد ، دو پیکِ جوان نردبان طنابی فرو افتاده را گرفتند و به سرعت به عرشه ی کشتی آمدند.  وقتی از طنابها بالا می آمدند ، بدنهای برهنه ی مسی رنگشان زیر نور کجِ آفتاب می درخشید. سردارانش که همراهش بر عرشه گرد آمده بودند ، سرک کشیدند و آنها را نگاه کردند. دو پیک بر عرشه دویدند و در برابر دریا سالار مصری زانو زدند و تعظیم کردند.  وجاهورسنه اشاره کرد که بلند شوند و پرسید:« چه خبر دارید؟»   

پیک اول که جوانی از اهالی مصر پایین بود و با لهجه ی مردم مرداب نشین حرف میزد، گفت:« سرورم ، من از پلوسیوم آمده ام.  فاجعه ی بزرگی رخ داده است.  پارسها معلوم نیست از چه مسیری پیشروی کردند که خیلی زودتر از انتظار سرداران مصری در برابر دروازه های شهر نمایان شدند . انگار راهنمایان عرب همراهیشان کرده بودند ، چون نه خسته بودند و نه تشنه. رسته ای از عربها و یهودیها هم در سپاهشان می جنگیدند.  آنان غافلگیرانه به شهر تاختند . به خاطر هشدار سرورم حاکم شهر دروازه ها را بسته بود و نگهبانانی پرشمار گمارده بود.  اما پارسها دستگاهی عجیب داشتند که سنگهایی عظیم را بر شهر می بارید . در چشم به هم زدنی حصار پلوسیوم ویران شد و دروازه ها از لولا درآمد. سربازان فرعونِ بزرگ دلیرانه جنگیدند، اما به سختی شکست خوردند.  به خصوص که فانسِ و سربازان مزدورش هم ناگهان به جبهه ی ایرانیها پیوستند و از پشت ایشان را مورد حمله قرار دادند . جنگ تا ظهرِ دیروز بیشتر طول نکشید و چند هزار تن از سربازان کومت اسیر شدند.»    

وجاهورسنه با شنیدن این خبر احساس کرد آذرخشی بر سرش فرود آمده است . کلاه کتانی اش را از سرش برگرفت و با آن عرقی که بر پیشانی اش نشسته بود را پاک کرد . صدای آه و ناله ی سردارانش را شنید که بی اراده از گلویشان خارج شده بود . هیچ خوب نبود در برابر سردارانش خود را ببازد . پس سعی کرد همچنان محکم و مسلط به نظر برسد . به پیک دوم گفت:« تو چه خبری داری؟»