داستان تاریخی داریوش سوم

ارسال شده توسط: adminsobh انتشار در: ادبیات و داستان تاریخ ایجاد: 2017-12-16 بازدید: 378 نظر: 0

ارتاشات بر فراز صخره ای آرام گرفت و برای دقایقی بی حرکت ماند. چیزی را حس کرده بود چشمان تیز و درشتش را در اطراف گرداند.

 چشمانش چندان تیره بودند که به سیاهی می زدندو انعکاس  بارقه ی سبز پیرامونش برآن منظره ای غریب ایجاد می کرد. اما جز پرندگانی که بر شاخه های بالای سرش  نشسته بودند، چشمی نبود تا چشم انداز زیبای این چشم را بستاید.  به دوردستها خیره ماند. منظره ی کوهستان جنگلی با تمام زیبایی نفس گیرش در برابرش گسترده شده بود  بادی ملایم از سوی شمال می وزید، اما به جای بوی پلید اهریمن، طعم دلنواز نمک دریا را با خود می آورد. دورادورش تا چشم کار می کرد، کوه هایی وحشی و بریده بریده کنار هم نشسته بودند. همچون پهلوانانی غول آسا که خود را در جوشنی از درختان سبز پوشانده و در کمین خمیده باشند.      

در گوشه ای از چشم انداز پیشارویش جنبشی نگاهش را به سوی خود کشید. چند پرنده از درختی در جایی پریدند. ارتاشات با دقت نگاه کرد. پرندگان از نوعی که آن وقتِ روز در آسمان پرسه می زدند نبودند و ناگهان پریده بودند. می بایست از چیزی ترسیده باشند. روی صخره کمین کرد و بی حرکت باقی ماند. گوشهایش را تیز کرده و چشمانش به همان گوشه از جنگل خیره مانده بود. حرکتی به چشمش  خورد. گرازی در جایی در همان حوالی داشت بی خیال می چرید. دورتر از آن بود که بتواند با پرتاب سنگی او را بترساند. اما به تیر رس اش می رسید. کمانی را که به دوش انداخته بود، در دست گرفت و تیری را در چله اش نهاد. پرهای تهِ تیر را با انگشت نوازش کرد و از وایِ بِه خواست تا تیر را چنان هدایت کند که به آفریده های نیک آسیبی وارد نیاید. زه را برکشید و چشمان سیاهش مثل عقابی به جزءِ ناچیزی از بدن گراز که از زیر چتر سبز برگها نمایان بود، خیره ماند. بعد تیر را رها کرد. تیر زوزه ی ملایمی کشید و درست در نزدیکی پای گراز بر پایه ی درختی نشست. گراز ترسید و به سمتی دوید که پرندگان از همان جا برخاسته بودند. ارشاتات با دقت به آن سو خیره شده بود. در زیر چتر درختان و نزدیک کف جنگل همهمه ی  جانداران و صدای جنبندگان بیشتر بود و امیدوار بود صدای زوزه ی تیرش به گوش حریف نرسیده باشد. هنوز چند دقیقه نگذاشته بود که گراز راه رفته را بازگشت و تاخت کنان از همان جایی که تیر را افکنده بود، گذشت  . ارشاتات بلافاصله به پا خاست. کمان را بر دوش انداخت و حمایلی که ترکش را بر سینه اش  محکم می کرد را آزمود و به چالاکی از صخره ای که بر فرازش کمین کرده بود، به زیر آمد. قدی بلند و اندامی درشت و کوه پیکر داشت و عضلات برجسته اش از زیر لباس پارسیِ گشادش بیرون زده بود. با این وجود به نرمی و سرعت حرکت می کرد و کفشهای چرمینش بی صدا بر سنگها و علفها فرود می آمد. چندان دغدغه ی پنهانکاری نداشت. شک نداشت که حریفش صدای او را خواهد شنید. حالا تنها چیزی که اهمیت  داشت آن بود که به سلامت و از سریعترین راه به کف جنگل برسد. تا وقتی در حال پایین آمدن از صخره بود، برایش هدفی آسان محسوب میشد.    

سالها بود که با حریفی چنین قوی پنجه روبرو نشده بود. از زمانی که نوجوانی بیش نبود، به زیستن  در خیمه ی سربازان و دست و پنجه نرم کردن با جنگاوران خو گرفته بود. از همان ابتدا، به خاطر اصل و نسب اشرافی اش مورد احترام و علاقه ی سربازان بود. پدرش ارشام پسر هوتن، برادرِ اردشیرِ سوم، شاهنشاه جهان بود، و مادرش دخترِ اردشیر دوم هخامنشی بود. از میان این دو، بدن تناور و زورمند پدرش را و چشم و ابروی درشت و مشکی مادرش را به ارث برده بود. وقتی به پانزده سالگی رسید و کُشتی به کمر بست، چندان در فنون رزمی نیرومند شده بود که سربازان تبار اشرافی اش را نادیده می گرفتند و تنها به خاطر دلیری و پیروزمندی اش او را می ستودند. تا آن روز، سی و هشت بهار از عمرش سپری شده بود. در این سالها با پهلوانانی از سرزمینهای گوناگون جنگیده بود.     

وقتی دسته ای از دزدان دریایی مقدونی به بندرگاهی در استان ایونیه یورش بردند، از بخت بدشان او در شهر بود و با دسته ی کوچکی از سربازان پارسی به مقابله شان شتافت. سربازان بومی که بیشترشان یونانی بودند، ناامیدانه در برابر مقدونیهای خونخوار مقاومت میکردند، اما کاری از پیش نمی بردند و مردانی که نعره های مهیب از جگر بر می کشیدند، یکی یکی از عرشه ی زورقهای کوچکشان بر دیوار بندرگاه می جهیدند. ارشاتات بر همان دیوار موضع گرفت. تنها بیست تن از سربازان پارسی همراهش  بودند. از میانشان دو تن هلنی بودند و بقیه ایلامی یا آشوری بودند. اما فنون رزمی پارسی را آنقدر خوب می دانستند و قوانین اخلاقی را چنان سختگیرانه رعایت می کردند که توانسته بودند به جرگه ی پارسی ها راه یابند و جامه ی پارسی در بر کنند. از یاران قدیمی اش تنها سپهرداد و آریامن همراهش بودند، که خویشاوندی ای هم او داشتند.      

خبر نداشتند که بندرگاه ممکن است مورد حمله واقع شود، از این رو چندان آماده نبودند. وقتی شنیدند به شهر حمله شده، بریدی به نزدیکترین پادگان پارسیان گسیل کردند و خواهانِ کمک شدند. کسی از این بیست تن که تازه به شهر رسیده بودند انتظار نداشت پا پیش بگذارند و با صد و پنجاه دریانورد ماجراجویی که به شهر حمله کرده بودند، درآویزند. اما وقتی زنی در خیابان جلوی ارشاتات را گرفت، کناره گیری از نبرد برایش ناممکن شد. پیرزن با آن لهجه ی کاریایی شیرین اش گفت که شش ماه قبل همین دزدان دخترش را دزدیده و همچون برده ای همراه خود برده بودند، و بعد اشک از چشمان جهاندیده و نزدیکبین اش جاری شد. ارشاتات همچون مادربزرگی پیر در آغوش اش گرفت و به او تسلی داد و بی کلامی به محل اقامتشان بازگشت و به دوستانش گفت که قصد دارد به مصاف دزدان دریایی برود. یارانش  بی آن که چیزی بگویند به سرعت شمشیرهای کوتاه و کمانهای خود را برداشتند و همگی به یاری سربازان مدافع شهر شتافتند.    

ارشاتات جنگاوری نیرومند بود که چیره دستی اش در سوارکاری و پرتاب نیزه زبانزد همگان بود تبرزین در دستش همچون چوبِ بندبازان به گردش در می آمد. با این وجود سلاحی که واقعا بدان دلبستگی داشت، کمان بود. آن روز ارشاتات و یارانش در جایی خطرناک بر دیوار نشستند و در حالی که زیر پایشان پرتگاهی دهان گشوده بود و تا سطح دریا به قدر قد صد مرد ادامه می یافت، با آرامش کمانهایشان را زه کردند. دزدان دریایی از زورقهایشان طنابهایی قلابدار به دیوار بندرگاه انداخته بودند و داشتند از آن بالا می رفتند. چند تایی که به بالای دیوار رسیده بودند به قمه هایی پهن و سنگین مسلح بودند که به سادگی شمشیرهای باریک و کوتاه مدافعان را درهم می شکست. ارشاتات نخستین تیر را در چله ی کمان گذاشت و مردی را که گویا سرکرده شان بود، هدف گرفت. می خواست اولین تیراندازی اش اثری ترساننده در مهاجمان به جا گذارد، پس دقت کرد و وقتی تیر را انداخت، از دیدن نتیجه لبخندی زد. تیر از پهلو در گیجگاه تاس و تراشیدهی مرد فرو رفت و از سوی دیگر بیرون زد. مرد در آن لحظه یکی از مدافعان را بر زمین انداخته بود و قمه اش را برای کوفتن بر سر او بلند کرده بود. اما با تیری که مانند زیوری دو گوشش را به هم وصل کرده بود، از بالای دیوار به زیر افتاد. در چشم به هم زدنی یارانش هم به او پیوستند و رگباری از تیرهای  جاندوز بر دزدان دریایی باریدن گرفت. مدافعان شهر در چشم بر هم زدنی از فشار مهاجمان رهایی یافتند و جسارت خود را باز یافتند و حریفان باقی مانده را از پای در آوردند.    

آنهایی که زیر پایشان در زورقها نشسته بودند، متوجه حضور ارشاتات و دوستانش شدند و به سویشان تیر انداختند. اما کمانهایشان کم زور بود و فاصله شان زیاد و تیرها پیش از رسیدن به پارسیان بر دیوارها می نشست و گزندی به کسی نمی رساند. تنها یک بار نزدیک بود تیری به سپهرداد چشم زخمی برساند، اما آن هم بر کلاه نمدی اش نشست و به خودش آسیبی نرساند. ارشاتات بعد از این که مطمئن شد خطرِ پیاده شدن دزدان بر دیوار برطرف شده، متوجهِ زورق نشینان شد و نخست آن کسی را در هر زورق هدف گرفت که سکان را به دست داشت. در چشم به هم زدنی، زورق رانان با تیرهایی که در سینه هایشان نشسته بود، در آبهای لاجوردی فرو افتادند و زلالِ آن را با خون خویش آلودند. دزدان دریایی به زودی دریافتند که حمله شان بی نتیجه مانده و امکان غارت شهر برایشان فراهم نیست. پس لنگر کشیدند و کوشیدند بگریزند. اما زورقهایشان از آن قایقهای ساده ی هلنی بود و نمی توانستند زیاد از ساحل فاصله بگیرند. ارشاتات هم هوشمندانه در زمانی که بر دیوار موضع گرفته بود، جهتی را برگزیده بود که در نهایت دزدان دریایی می بایست برای گریختن از زیر پایشان بگذرند. به این ترتیب آن روز از هفت زورقی که با حدود صد و پنجاه مرد به بندرگاه حمله کرده بودند، تنها یکی به مقدونیه بازگشت و بر آن هم تنها یک تن را زنده گذاشتند که پسر نوجوانی بود. رهایش کردند تا برود و آنچه را که رخ داده بود برای دیگران تعریف کند. بقیه ی دزدان دریایی یکایک با تیرهای پارسیان از پا افتادند و بخشی از دریا که آغازگاه حمله شان بود را تا دقایقی از خون خویش رنگین ساختند.    

ارشاتات تنها در کمانگیری چیره دست نبود، در نبرد تن به تن با پهلوانان دیگر نیز کسی حریفش نبود. برای همین هم وقتی از عمویش شاهنشاه فرمان یافت تا به سرزمین کادوسی ها برودو با پهلوانشان بجنگد، با اعتماد به نفس چنین کرد.   کادوسی ها مردمی کوه نشین و به نسبت وحشی بودند. خویشاوندی ای با پارسها داشتند و زبان همدیگر را می فهمیدند، اما بسیاری از طایفه هایشان با کاسی هایی درآمیخته بودند که قرنها پیشتر از جمشید شاه در این کوهها ساکن شده بودند. مردانشان خونِ جنگاوران مو سرخِ کاسی را در رگهایشان داشتند و زنانشان پا به پای مردان بدون اسب در کوهها به شکار می رفتند. از دیرباز تابع شاهنشاه بودند و رسته ای از جنگاورانِ بلندقامت و زورمندشان که با گرزهایی بزرگ می جنگیدند، در ارتش پارسیان حضور داشتند. با این وجود هر از چند گاهی سرکشی می کردند و به اقوام همسایه حمله می بردند. به خصوص جنگ و دعوایشان با ارمنی ها سابقه ای دیرینه داشت.    

ماجرایی که باعث شده بود ارشاتات به جانب شان گسیل شود، از یکی از همین درگیری های محلی ناشی شده بود. اهالی روستایی ارمنی نشین که در قلمرو کادوسی ها قرار داشت، خبر دادند که اعضای یکی از قبایل کادوسی به ایشان حمله کرده و رمه هایشان را به غارت برده اند. سربازان ارتش شاهنشاهی که در محل مستقر بودند، بیشترشان تباری ارمنی داشتند و وقتی برای دفاع از روستاییان پا پیش گذاشتند، خشونت زیادی به خرج دادند. حتا گزارشهایی در دست بود که برخی از اسیران کادوسی را بعد از دستگیری کشته بودند. رئیس قبیله ی کادوسی ها بعد از این واقعه با گروهی بزرگ از مردانش به سربازان شاه حمله کرد و شمار زیادی از ایشان را به قتل رساند. بعد از آن شهربان ارمنستان از موضوع خبردار شد و از طرف شاه پیامی نزد کادوسی ها فرستاد و خواست تا گناهکارانی که سربازان شاه را کشته بودند را دست بسته تحویل دهند و رمه های ربوده شده را به روستاییان بازگردانند.

رئیس قبیله که با شاهنشاه پیمان داشت، پذیرفته بود که اگر پهلوانِ پارسیان بر پهلوان قبیله اش غلبه کند، این درخواست را اجرا نماید. این در واقع شکلی مودبانه از شانه خالی کردن از زیر فرمان مستقیم شهربان بود. اما شاه که از دیرباز با این رئیس قبیله سابقه ی دوستی داشت، نخواست خونریزی بیشتری رخ دهد. پس از ارشاتات خواست که به آنجا برود و با پهلوان کادوسی بجنگد.   

ارشاتات در این هنگام نیزه دارِ شاه بود و یکی از بزرگترین سپهسالارانِ شاهنشاهی محسوب میشد. فرزندان شاه نزد او فنون رزمی می آموختند و خودِ اردشیر سوم که عموی پدرش بود، از او درخواست کرده بود تا به قلمرو کادوسی ها برود و غائله را سر و سامان دهد. به این ترتیب بود که ارشاتات با بخشی از ارتش شاهنشاهی به سوی سرزمین کادوسی ها حرکت کرد.    قلمرو کادوسی ها کوهستانی جنگلی و پهناور بود که گرداگرد کرانه های باختریِ دریای مازن ها را احاطه کرده بود. کادوسی ها با مازن ها که در سواحل شرقی این دریا می زیستند، روابطی دوستانه داشتند و در مقابل با گیل ها که در سرزمین ورنه و میانه ی این دو می زیستند دشمنی می ورزیدند. ارشاتات هشیارانه از همراه بردنِ رسته ای از جنگاوران گیل خودداری کرد تا مایه ی رنجش کادوسی ها نشود. بااین وجود سربازانش را با بهترین زره و زین افزار آراست و هندیها واهالی زَرَنگَه وایلام را به همراه برد که به آب و هوای مرطوب عادت داشتند و پیمودن کوهها و بریدن راه در جنگلها خسته شان نمی کرد. راههای قلمرو کادوسی ها برای راندن گردونه مناسب نبود، پس به جای رسته ی گردونه رانان، دو هزار شهسوار زره پوش را با خود همراه کرده بود. هرچند این شهسواران با آن اندامهای غول آسا و زورمندشان در بیشتر مدت سفر جنگی به خاطر دم کردگی و گرمای هوای زرهی در بر نمی کردند. از میان دوستان قدیمی اش، آریامن و سپهرداد با او همراه شده بودند و همچنین جوانی به نام تیرداد که جنگاوری چالاک بود و صدایی خوش داشت و دو تارِ مادی را نیکو می نواخت.    

سپاهیان ارشاتات بعد از سه روز سفر به شهرِ کادوسی ها رسیدند. این شهر از کلبه هایی بزرگ و چوبی تشکیل شده بود که بر فراز کوهی، کنار رودی زلال قرار داشت. شاه کادوسی ها که پیرمردی باشکوه بود، خود به استقبال ایشان آمد. ارشاتات فرمان داده بود تا همه ی سربازانش در لحظه ی برخورد با کادوسی ها ساز و برگ جنگی کامل در بر داشته باشند. از این رو مردم کادوسی با دیدن شهسوارانی که غرق در آهن و پولاد بودند و پارسیان نیزه داری که کلاه نمدی تاجگون بر سر داشتند و طوق و یاره های زرین بر بازو و دور گردن داشتند، شگفت زده شدند. شاه کادوسی ها نیم تنه ای از پوست ببر بر تن داشت و تاجش کلاهی بلند و نمدی بود که گوهری سرخ را در میانه اش نشانده بودند. خودش و اهل قبیله اش لباسهایی چرمی بر تن داشتند و بیشتر جامه هایشان از پوست جانوران ساخته شده بود. همان جا بود که در میان ملازمان شاه سالخورده، برای نخستین بار گرگین را دید. گرگین جوانی بود با قد متوسط و رخساری زیبا که حرکات و رفتارش به دل می نشست و نگاه تند و تیزش از هوش سرشارش خبر می داد. کمانی بزرگ بر دوش داشت و حرکاتش به قدری چالاک بود که به پلنگی جوان می ماند. یکی از بستگان شاه کادوسی ها بود واز طرف مادری با مازن ها خویشاوندی داشت. شاه کادوسی ها وقتی معرفی اش کرد، در وصفش گفت که او بهترین کمانگیر کادوسی ها و مازنی هاست. ارشاتات نخست گمان کرد قراراست با او دست و پنجه نرم کند، اما به زودی جوان دلیر دیگری را به او معرفی کردند و معلوم شد پهلوان اصلی کادوسی ها اوست. این جوان غولی به تمام معنا بود. قدش به قدر یک بازو از ارشاتات بلندتر بود، که تازه خودش مردی بلندقامت محسوب می شد. رانهایش به دو تنه ی درخت مانند بود و بازوهای پهن و عضلات به هم فشرده اش به تندیس هایی شبیه بود که هوریها از خدایانشان می ساختند. جوان موهای بور بلندی داشت که آن را مانند ریش بلندش در رشته هایی بافته بود. نامش گوبَرزَه بود، یعنی گاوِ وحشیِ کوه پیکر، و این به راستی برازنده اش بود.   

شاه کادوسی ها در رعایت قواعد مهمان نوازی کوتاهی نکرد. او هم میل نداشت در پیرانه سر به خاطر پیمان شکنی نسبت به شاهنشاه سرزنش شود، ولی از طرف اهل قبیله اش هم زیر فشار بود و نمی توانست به همین سادگی مردان قبیله اش را برای کیفر دیدن به شهربان تسلیم کند. این بود که راه میانه را برگزیده بود. ارشاتات با دیدنِ پهلوان کادوسی ها دریافت که کاری دشوار را پیش رو دارد. اگر او در نبرد تن به تن با این جنگاور می باخت، ماجرای تحویل مجرمان منتفی میشد، اما پیمان دوستی میان دو طرف همچنان باقی می ماند.     ارشاتات می دانست که مردان کوه نشین ساده دل و راستگو هستند و پیچیدگی های بازرگانان فنیقی و دانشمندان راگا را ندارند. با این وجود رفتار دوستانه ی کادوسی ها را حمل بر ادب و همچنان سربازانش را گوش به زنگ و هوشیار نگه داشت تا مبادا شبانه مورد حمله قرار گیرند. ارتش شاه که جمعیتش به دو هزار تن بالغ می شد، در کناره ی شهر کادوسی ها اردو زد. ارشاتات فرمان داد تا خیمه های بزرگ برافراشتند و فانوسهای رنگین برافروختند و جامه هایی ارغوانی و لطیف و بشقابهای سیمین قلمزنی شده به عنوان هدیه به شاه کادوسی ها دادند تا ایشان را مرعوبِ شکوه و جلال شاهنشاه سازند.   

آن شب، پارسیان و کادوسیان شام را با هم خوردند. ارشاتات متوجه شد که سربازانش نگران شده اند و نگاهشان را از پهلوان رقیب بر نمی گیرند.  گوبرزه انگار نه انگار که فردا نبردی پیش رو داشته باشد، با اشتهای تمام از آهوهای شکاریِ بریان می خورد و دختران زیباروی قبیله اش را می بوسید و با صدای رعدآسای بلندش می خندید. وقتی شام را خوردند و نوبت به باده گساری رسید، ارشاتات متوجه شد که این پهلوان و سایر اهالی قبیله از پرستندگان آناهیتای جنگاور هستند. شاه کادوسی ها پیش از آغاز باده نوشی، جامی زرین را از آبِ بارانِ تقدیس شده پر کرد و تا نیمه ای از آن را نوشید و بقیه اش را به ارشاتات داد تا بنوشد و به این ترتیب ناهید را گواه گرفت که با هم دوستی دارند. ارشاتات همچنین دریافت که در میان کادوسی ها کسی از زرتشت و اهورامزدا چیزی نشنیده است و به همین دلیل پرهیز پارسیان از مست کردن و میانه رویشان در نوشیدن شراب مایه ی شگفتیِ میزبانان شد.    در همان مجلس بود که ارشاتات هدایای خود را به شاه کادوسی ها پیشکش کرد. جامه های ارغوانی به خاطر ظرافت و زیبایی شان تحسین همه را برانگیخت و مایه ی خوشحالی زنان شاه شد. ارشاتات همچنین تبرزین عظیم دو لبه ای از پولاد خالص به گوبرزه هدیه داد و به شوخی گفت که این هدیه را برای آن داده تا فردا کار خود را دشوارتر کرده باشد. تبرزین چندان سنگین بود که مردی جنگاور آن را به سختی به حرکت در می آورد، اما گوبرزه آن را مثل اسباب بازی ای در دستش گرداند و به سادگی آن را به هوا انداخت و دوباره گرفت. در این میان آنچه که مایه ی شگفتی ارشاتات شد، رفتار گرگین بود.   

مرد جوان از گرفتنِ جامه های ارغوانی سر باز زد و گفت که چون شکارچی است و در جنگل زندگی می کند، مجالی برای پوشیدن شان نخواهد یافت. ارشاتات که از او خوشش آمده بود، بشقابی زرین با نقش قلمزنی شده ی شاهنشاه هنگام شکار شیر را به او اهدا کرد. اما گرگین به سادگی گفت که شیر برای خویشاوندانِ مازنی اش علامت مهر است و خوراک خوردن در چنین ظرفی برایشان شگون ندارد. ارشاتات دیگر اصراری نکرد، اما دریافت که خودِ کادوسی ها هم از کار این مرد جوان سر در نمی آورند. می گفتند او تمام عمرش را در کوهها به تنهایی سپری می کند و چیره دست ترین شکارچی آن سرزمین است.    

شاه کادوسی ها که در اواخر مجلس کمی مست شده بود، فاش ساخت که گرگین از تبار پهلوانی به نام آرش است که در سروده ای مقدس اهالی راگا نیز سرگذشتش آمده است، و او همان کسی بود که تیری را از دامغان تا سیردریا پرتاب کرد و به این ترتیب افراسیاب تورانی را شرمزده و خوار ساخت. گرگین انگار از اشاره به تبارش راضی نبود، چون به سادگی گفت که این ماجرا به قرنها قبل مربوط میشود، و بعد با انگشتانش علامت ایزدِ تیشتر را در هوا ترسیم کرد و این به معنای اعلام بی نیازی از تبار و دودمان بود، چنان که تیشتر به همین ترتیب هنگام باراندن باران بر زمین تبارِ خویش را از یاد می برد و ابرهای تیره را فدای سرزندگی خاک می ساخت.     

فردای آن روز، ارشاتات و گوبرزه در میدان نبرد با هم رویارو شدند. ارشاتات دریافته بود که در برابر غولِ کادوسی نمی تواند به زور بازویش تکیه کند و از این رو زره نپوشیده بود و همان لباس سبک و گشاد پارسی اش را در بر داشت. گوبرزه در مقابل، تنها شلوار کوتاهی از چرم بر تن داشت و ساقهای نیرومند پایای برهنه اش و بالا تنه ی عضلانی و نیرومندش برهنه بود. گوبرزه نخست برای رعایت ادب تبرزین تیز و بزرگ پولادینی را که شب پیش هدیه گرفته بود به دست گرفت و با آن حرکاتی نمایشی اجرا کرد تا عضلاتش گرم شود. پرتاب کردن و گرفتن و چرخ زدن با تبرزینی به آن سنگینی را چندان چشمگیر اجرا کرد که ستایش همه ی حاضران از جمله سربازان شاهنشاه را برانگیخت. بعد هم جوانمردانه تبرزین را کنار گذاشت و گرزی را به دست گرفت که از نظر سنگینی و عظمت کمتر از تبرزین نبود، اما ضربه اش به قدر آن کشنده نمی نمود. ارشاتات هم که نخست نمایش پهلوان کادوسی را دیده بود، همراه با دیگران برایش دست زد و قدرتش را ستود. بعد دو شمشیر کوتاه پارسی را از غلاف بیرون کشید و با آن دوحرکاتی چشمگیر انجام داد. با آن اندام درشت و عضلات پیچیده چندان سریع و چابک بود و شمشیرها را با چنان سرعتی تکان می داد که تنها برقی درخشان از آنها به چشم می خورد و تیغه هایشان به چشم نمی آمد. این بار غریو رعدآسای سربازانش که تشویقش می کردند برخاست و وقتی شاه کادوسیان هم برایش دست زد، میزبانان و حریفش نیز به ایشان پیوستند.     

دو پهلوان کمی در میدان گرداگرد هم چرخیدند. شاه کادوسی ها بی تکلف همراه اهل قبیله اش گوشه ای ایستاده بود و در گوشه ی مقابل سرداران ارشاتات ایستاده بودند. ارشاتات می توانست آریامنِ دلیر را ببیند که کلاه نمدی اش را تا روی ابروهای سپیدش پایین کشیده بود و به نیزه اش تکیه کرده بود، و همچنین تیردادِ بلند قامت و لاغر اندام را که شمشیر باریک و نازکِ خود را بر دوش انداخته بود و با چشمانی تیز و درخشان به نبردِ دوستش می نگریست.  پشت سر ایشان، یکی از خویشاوندانش به اسم سپهرداد ایستاده بود و کلاهخود براقش را در دست گرفته بود. در گوشه ای دیگر، دور از شاه کادوسیان، گرگین ایستاده بود و همان کمان مشهورش را بر دوش داشت.     

دو پهلوان برای ساعتی با هم دست و پنجه نرم کردند. ارشاتات که در دل زور و قدرت گئوبرزه را می ستود، نمی خواست به او آسیبی وارد کند و از این رو هدفش بیشتر آن بود که سلاح را از دست حریف خارج کند. گوبرزه هم انگار از آسیب رساندن به خویشاوند شاه ابا داشت، چون تمام زورش را به کار نمی گرفت و با احتیاط گرز سنگینش را به کار می گرفت. با این وجود حرکات دو پهلوان چندان سریع و تهاجمی بود که به سرعت همه را به هیجان آورد و باعث شد دختران کادوسی که در دل در گروی مهر پهلوانشان داشتند لبهای خود را از نگرانی بگزند و اخم بر ابروی سردارانِ شاهنشاه بنشیند.   

آفتاب کم کم در آسمان بالا می آمد و عرق بر بدن دو پهلوان جاری می شد. ارشاتات که دورادور حریف می چرخید و بیشتر قصد داشت زخمی به دست یا پای او وارد کند، از فرصتی استفاده کرد و توانست گرزِ او را بین شمشیرهایش مهار کند. بعد شمشیرهایش را مانند قیچی عظیمی به حرکت در آورد و گوبرزه ناگزیر شد برای جلوگیری از قطع شدن دستانش گرزش را رها کند. گرز با صدای مهیبی بر زمین افتاد و گوبرزه دست خالی در برابر ارشاتات باقی ماند که همچنان دوشمشیرش را در دست داشت. پهلوان کادوسی لبخندی زد و دستان بزرگش را مشت کرد و روبروی حریف مسلحش ایستاد. ارشاتات که از جسارت او خوشش آمده بود، لبخندش را پاسخ گفت و شمشیرهایش را بر زمین انداخت و ترجیح داد دست خالی با گوبرزه رویارو شود. متوجه شده بود که تا وقتی گرز در دست اوست نمی تواند بر او غلبه کند و از این رو نمی خواست بگذارد دوباره گرزش را بردارد. از سوی دیگر ناجوانمردانه بود که با شمشیر به حریفی نامسلح حمله کند.    

وقتی ارشاتات شمشیرهایش را بر زمین انداخت، همه ی حاضران برایش دست زدند و هلهله کردند. ارشاتات هم پیراهن پارسی اش را در آورد و مثل حریف برهنه شد. حالا تنها شلوار گشاد و راحتِ پارسی اش را بر تن داشت و کفشی چرمی و ساق کوتاه را. نگاه گوبرزه بر کمربند زرتشتی ارشاتات خیره ماند و اخمی کرد. ارشاتات خندید و به آسمان اشاره کرد و بعد پیش رفت و با مرد غول پیکر سرشاخ شد. پهلوان کادوسی از نظر زورمندی و تناوری بر ارشاتات برتری داشت، اما فنون پیچیده ی کشتی گرفتن را نمی دانست و از قفل ها و گیر و بست های مفاصل آگاهی نداشت. با این وجود چندان زورمند بود که مدام از قیدها و گیرهای ارشاتات می گریخت، اما دریافته بود که با حریفی قویپنجه سر و کار دارد. ارشاتات وقتی یکی دو بار سرشاخ شدند و برای نخستین بار پشت پایی به حریف زد و او را بر زمین پرتاب کرد، حتم کرد که بر او پیروز خواهد شد. دو جنگاور دقایقی دیگر هم با هم کشتی گرفتند، تا آن که در برابر چشمان ناباور کادوسی ها، گوبرزه ی تناور که آشکارا درشت اندامتر و زورمندتر از حریف بود، در برابر فن های پیاپی و گرفتن ها و پیچاندن های او درمانده شد. بالاخره ارشاتات موفق شد گوبرزه را بر زمین بیندازد و پشتش را به خاک برساند و بر سینه اش بنشیند. پهلوان کادوسی چند بار کوشید برخیزد، اما هم بازویش پیچ خورده و توسط حریف مهار شده بود و هم زانوی ارشاتات بر گردنش فشار می آورد. پس بعد از کمی تقلا کردن آرام گرفت و کف دستِ آزادش را بالا برد و انگشتانش را گشود. ارشاتات از روی زمین برخاست و در حالی که همه برای دو جنگاور دست می زدند، کمک کرد تا غول کادوسی از روی زمین برخیزد.    

شاه کادوسیان پیش آمد و حلقه ای زرین و شیرنشان را به ارشاتات هدیه داد و او را به خاطر این که آسیبی به گوبرزه نرسانده بود، ستود. گوبرزه نیز به رسم پارسها گونه ی او را بوسید و ابراز دوستی کرد. قرار بر این شد که سربازان کادوسیای که در جریان حمله به پادگان ارمنی ها تقصیری داشتند، با اردوی ارشاتات همراه شوند و نزد شهربان ارمنستان بروند تا در آنجا محاکمه شوند. اما ارشاتات قول داد تا مساعدت خویش را از ایشان دریغ نکند و توصیه کرد تا شاه کادوسی ها پوستهای گرانبها و سکه های زرین به ایشان بدهد تا در راه آن را از طرف وی به خانواده ی کشته شدگان بدهند و به این ترتیب نظر مساعد ایشان را برای بخشودن گناهکاران جلب کنند. تا اینجای کار، همه چیز در سرزمین کادوسی ها با صلح و صفا پیش رفته بود. اما همان شب ورق برگشت و حوادثی رخ داد که هیچ کس انتظارش را نداشت.     

ماجرا از این قرار بود که در اردوگاه ارشاتات یکی از مردان بلندپایه حضور داشت به نام آریامن، که جنگاوری پیر و سالخوده بود و از دوستانِ اردشیر شاه محسوب می شد. او از دیرزمانی پیش به مرتبه ی چشم و گوش شاه دست یافته بود و به این ترتیب از افراد طرف اعتماد شاهنشاه بود. آریامن از نزدیکان ارشاتات هم بود و در بسیاری از سفرهای جنگی او را همراهی کرده بود و چون مراوده ای با مغان داشت، این پیشگویی را به گوشش رسانده بود که در اختران نوشته شده که او شاه بعدی سرزمین پارس خواهد شد و قرار است بلایی بزرگ را که بر ایران زمین فرود خواهد آمد، دفع کند.     

در زمانی که کار نبرد دو پهلوان به خوبی و خوشی پایان یافته بود و همه ی دلها از دوستی و مهر آکنده بود، ارشاتات برای لحظه ای چشمش به آریامن خورد که داشت با حرارت با گرگینِ جوان صحبت میکرد. آریامن داشت چیزی را با شوق و ذوق زیاد به گرگین می گفت و جوان کادوسی با بی اعتنایی و اخم حرفهایش را می شنید و سرش را تکان می داد. بعد شاه کادوسیان با هدیه اش پیش آمد و سرِ ارشاتات به گفتگو با دیگران گرم شد و از صحنه ای که دیده بود، غافل شد.   

ساعتی بعد، وقتی خورشید به میانه ی آسمان رسید و کادوسیان بره ها و قوچهای وحشی را بریان کردند و سربازان شاهنشاه را به ناهار دعوت کردند، آریامن به همراه بقیه ی نزدیکان ارشاتات نزد او رفت و خبری مهم را به گوشش رساند. همگی دورادور آتشی بزرگ بر زمین نشسته بودند و در دسته هایی چهار پنج نفره که معمولا آمیخته ای از پارسیان و کادوسی ها را در بر می گرفت، خوراک می خوردند. ارشاتات با آریامن و سپهرداد و تیرداد نشسته بود که دوستان و خویشاوندانش بودند و بارها و بارها در جنگها جان همدیگر را نجات داده بودند. ارشاتات که از چیرگی بر پهلوان کادوسی سرخوش بود، به رسم پارسیان تکه های کوچکی از گوشت را از تنِ قوچ بریان می برید و با نزاکت می خورد، و زیر چشمی گوبرزه را نگاه می کرد که در آن سو بر زمین نشسته بود و ران بزی وحشی را با اشتها به نیش می کشید و با دوستانش می گفت و می خندید. انگار نه انگار نیم روزی را به سختی جنگیده و در نهایت هم پشتش به خاک رسیده است.    

آریامن در این میانه بود که گفت:« ارشاتات، باید چیز بسیار مهمی را به تو بگویم. من نزد جوانی که گرگین نام داشت، چیزی بسیار گرانبها یافته ام که به دست آوردنش برایمان مسئله ی مرگ و زندگی است»     ارشاتات که همچنان از پیروزی سرمست بود، با خوشرویی گفت:« هان؟ پیرمرد! چه یافته ای که آنقدر مهم است که سرِ ناهار باید درباره اش حرف زد؟»   

آریامن گفت:« کمانش! کمانی که بر دوش دارد، همان است که هوتنِ مغ درباره اش پیشگویی کرده»    سپهرداد و تیرداد نیز به بحث پیوستند. سپهرداد گفت:« حرفش را گوش بده. راست میگوید. من هم کمان را دیدم. همان علامت را دارد...»    ارشاتات تازه توجهش به دوستانش جلب شد و پرسید:« قضیه ی کمان چیست؟ من چیزی به یاد نمی آورم.»    

آریامن گفت:« کمانی که جانِ فرزند اهریمن را خواهد گرفت را می گویم. همان که هوتنِ مغ درباره اش نوید داده بود. به یاد داری یا نه؟ در معبد خدای ماه در شهر حران، آن شب که کاهن سین و هوتنِ مغ به مراسمی مهمانمان کردند و درباره ی آینده ی گیتی سخن گفتند...»      

ارشاتات تازه ماجرا را به یاد آورد. قضیه به سالها پیش مربوط می شد. آریامن در آن هنگام مردی میانسال بود و ارشاتات و سپهرداد کودکانی بیش نبودند. هنوز هم با تیرداد آشنا نشده بودند، اما او داستانِ این مراسم را بارها از آریامن شنیده بود. آن شب را مهمان مردی دانشمند و نیرومند بودند به نام هوتنِ مغ. آریامن در میان مغان دوستان زیادی داشت و خود شاگرد ایشان محسوب می شد و می توانست هفت اختر را در آسمان نشان دهد و نامشان را به هفت زبان بنویسد. هوتنِ مغ، مردی افسانه ای بود که می گفتند دویست سال عمر کرده است و با ایزدان و فرشتگان نشست و برخاست دارد. آن شب زنی که کاهن خدای سین بود و دوستی ای با او داشت، برای اجرای مراسمی به معبد خدای ماه دعوتش کرده بود. هوتن هم چون خبر داشت که آریامن در حران حضور دارد، او را در مقام شاگردش به همراه برد. آریامن درخواست کرد تا ارشاتات و سپهرداد هم همراهش بیایند و هوتن موافقت کرد. به خصوص با زبانی رمزآلود گفته بود که برای ارشاتات واجب است که این مراسم را به چشم ببیند.     

به هر صورت آن شب را تا صبح در معبد سین سپری کردند و مراسم چشمگیرِ بسیار کهنی را دیدند که تنها گروهی اندک از خواص مجاز به شرکت در آن بودند. کاهن بزرگ سین، زنی بود کوچک اندام و چالاک که ردایی سپید بر تن داشت و موهای بلند و سیاهش را با ستاره هایی نقره ای آراسته بود. شاگردانش که همگی از دختران اشراف زاده ی حران بودند، آن شب تا صبح زیر نور ماه رقصیدند و به زبان اکدی در ستایش ماه سرود خواندند. در بخشی از مراسم هوتن مغ نیز مشارکت کرد. او پیرمردی بود بسیار سالخورده که سن و سالش را نمی شد تشخیص داد. بر سرش مویی باقی نمانده بود و ریش و سبیل بلند و ابروان انبوهش یکسره سپید شده بود. با این وجود چشمانی تیز و قامتی خدنگ داشت و وقتی سرودِ ماه یشت را به زبان از یاد رفته ی اوستایی می خواند، صدایش رسا و خوشایند بود.    

آنگاه، وقتی قرص ماه کامل در اوج آسمان قرار گرفت، خلسه ای بر کاهن بزرگ سین غالب شد و او را از خود بیخود کرد. کاهن بر زمین افتاد و دخترانی که دستیارش بودند او را با احتیاط از زمین بلند کردند و بر اورنگی پوشیده از دیبای سپید نشاندند. اورنگ درست در وسط تالار اصلی معبد قرار داشت، زیر گنبدی نیمه کاره که اجازه می داد تا سیمابِ سیالِ مهتاب بر پیکر کاهن بتابد. سکوت همه جا را فرا گرفت و برای دقایقی به نظر می رسید کاهن به خواب رفته یا بیهوش شده است. اما بعد دهان او گشوده شد و با صدایی که عجیب مردانه می نمود، سخنانی شعرگونه را به زبانی خشن و غریب بیان کرد. زبان چندان کهن و قدیمی بود که بیشتر شاگردانش نیز چیزی از آن نمی فهمیدند. اما هوتنِ مغ با دقت به آن گوش می داد و برآشفته می نمود. بعد، هوتن به همان زبان پرسشی از ایزدِ سین کرد، که در تن کاهن حلول کرده و از دهان او سخن می گفت. بانوی کاهن بی آن که

چشمانش را بگشاید، با همان صدای بم و مردانه پاسخی داد که مایه ی ناراحتی هوتن شد و چین و چروکهای چهره اش را دوچندان کرد. آنگاه ابری در آسمان بر مهتاب سایه افکند و بانوی کاهن با نفسی بریده و تنی عرق کرده از خلسه بیرون آمد، در حالی که از آنچه گذشته بود هیچ خبری نداشت.   

هوتن بامداد فردا آنچه که از کاهن شنیده بود را برای آریامن تعریف کرده بود و او آن را با دوستان جوانش در میان گذاشته بود. اما در آن هنگام هیچکس این حرفها را جدی نگرفته بود. کاهن می گفت که تا بیست سال دیگر عمرِ شاهنشاهی پارسیان به پایان می رسد و آشوب و مرگ و بدبختی بر همه جا غلبه می کند. این سخن در آن دوران چندان دور از ذهن و نامحتمل می نمود که همه یقین داشتند کاهن اشتباه کرده است. به خصوص آریامن که زرتشتی سرسختی بود و اصولا معتقد بود ایزدِ سین از آفریده های اهریمن است و دروغ در سخنش راه یافته است.     با این وجود آنچه که کاهن در آن شب گفته بود در یادِ همه مانده بود. ایزد سین از دهان کاهن خبر داده بود که مردی که در آن لحظه در زیر مهتاب میان ایشان ایستاده، در آینده شاهنشاه پارس خواهد شد. او همچنین گفته بود که مردی که پدرش را انکار کرده و پدرخوانده اش را به قتل خواهد رساند، از باختر بر می خیزد و همه جا را در خون و آتش غرقه می سازد. هوتن از او پرسیده بود که آیا راهی هست تا این سرنوشت دگرگون شود؟ و سین پاسخ داده بود که تنها راه آن است که در نبردی مردِ باختری به قتل برسد، و بعد گفته بود که جان او بسته به تیری است که از کمانی باستانی رها شود که با خط باستانی مردم بلخ بر قوس اش سرودی در ستایش میترا نوشته شده باشد، و حلقه ای زرین و سردیس کوچکی از شیر بر انتهای آن نصب شده باشد.     

هوتن این کمان را می شناخت و می گفت در داستانهای کهن آریایی درباره اش بسیار سخن گفته اند.اما معتقد بود این کمان قرنهاست گم شده و بنابراین اگر به راستی اهریمنی از باختر برخیزد، هیچ راهی برای کشتن اش وجود نخواهد داشت. ارشاتات که در میان آن جمع نزدیکترین خویشاوند شاهنشاه بود، همچنان یکی از اشراف رده ی دوم محسوب می شد و امیدی به دست یافتن اش به تاج و تخت وجود نداشت. از این رو این حرفها را جدی نگرفته بود. به خصوص که شاهنشاهی در اوج اقتدارش بود و هیچ نشانی از فروپاشی در گوشه و کنار دیده نمی شد.     

حالا از آن هنگام دوازده سال گذشته بود و اگر آریامن موضوع را خاطرنشان نمی کرد، نه او و نه سپهرداد چیزی به یاد نمی آوردند. اما آریامن موضوع را به یاد داشت و به همین دلیل وقتی کمان گرگین را دید، چنان هیجانزده شد که نتوانست جلوی خودش را بگیرد و موضوع را به او گفت. آریامن تعریف کرد که در پایان مبارزه ی ارشاتات و گوبرزه، چشمش به کمانی افتاده که بر دوش گرگین بود، و نزدیکتر رفته و با دقت آن را وارسی کرده است. بعد با حیرت دریافته که بر رویش دقیقا همان جمله از مهریشت نوشته شده و حلقه ی زرین و سردیس شیر نیز بر جای موعود خود قرار داشته اند. او با شگفتی و شادی به گرگین گفته بود که توصیف کمانش را سالها پیش از کاهنی در حران شنیده و خواسته بود تا کمانش را خریداری کند. اما گرگین از این کار سر باز زده بود و وقتی اصرار او را دیده بود، خشمگین شده و آنجا را ترک کرده بود.     

آنچه آریامن تعریف کرد، با چیزهایی که ارشاتات درباره ی گرگین شنیده بود، همخوانی داشت. اگر به راستی این کمان همان بود که آرش کمانگیر زمانی ایران را با آن نجات داده بود، احتمالا با همان می شد بار دیگر نیز چنین کرد. کادوسی ها داستانی داشتند و می گفتند آرش در مسابقه ای بر کمانگیری تورانی غلبه کرده و به این ترتیب منوچهر شاه را بر افراسیاب تورانی پیروز ساخته است. اما روایتی دیگر هم بود که می گفتند این کمان همان سلاحی بوده که در نبردی که میان ایرانیان و تورانیان درگرفت، افراسیاب را از پای انداخته است. اگر چنین بود، کمان سلاحی جادویی بود که در شرایط بحرانی به کار می آمد و از دشمنان بزرگ ایران زمین جان می ستاند.     

سپهرداد و تیرداد و آریامن ساعتی با ارشاتات در این مورد رای زدند. هنوز کسی باور نداشت که اهریمنی از باختر برخیزد و شاهنشاهی را تهدید کند. اما از آنجا که بخشی از سخنان کاهن حران درست در آمده بود و کمانی با این ویژگیها واقعا وجود داشت، معقول بود که کمان را به شکلی به دست بیاورند و آن را همراه خود به شوش ببرند تا در شرایط خطر به کار آید. این بود که قرار شد ارشاتات نزد شاه کادوسی ها برود و با او سخن بگوید.    

ارشاتات صبر کرد تا گرگین که خشمگین می نمود،آرام شود و بعد عصرگاه نزد شاه کادوسیان رفت. پیرمرد از سویی به خاطر باختنِ پهلوانش دلخور بود و از سوی دیگر خوشحال بود که گوبرزه آسیبی ندیده و بحران بدون مرگ و میر و کین ورزی خاتمه یافته است. قرار بود سپاه پارسیان فردا خیمه برچینند و به همراه بازداشت شدگان به جانب دریاچه ی وان حرکت کنند. از این رو آخرین شبی بود که ارشاتات از مهمان نوازی ایشان برخوردار می شد.    

ارشاتات بی مقدمه سر اصل مطلب رفت. چون می دانست کادوسی ها به خدایان باستانی احترام می گذارند، ماجرای پیشگویی کاهن ماه را برای پیرمرد تعریف کرد و خبر داد که احتمالا خطری دولت پارسیان را تهدید می کند. بعد از اهریمن باختری سخن گفت و این که جانش تنها با کمانی ستانده خواهد شد که بر دوش گرگین است. شاه کادوسیان با شنیدن این حرفها ابرو در هم کشید و برای مدتی سکوت کرد. بعد گفت که پیشگوییهایی از این دست در میان غیبگویان و جادوگران قبیله ی خودش هم بر سر زبانهاست. همه می دانستند که آن کمان مقدس است و از دیرباز نیرومندترین و بزرگترین کمانگیر از نسل آرش آن را به ارث می برد. با مرگِ هر حامل کمان، مراسمی بزرگ و با شکوه بر پا می شد و همه ی قبایلی که خویشاوندی از نسل آرشِ بزرگ در میانشان حضور داشت، در کرانه ی دریای مازنها دور هم جمع می شدند و جشنی می گرفتند و مسابقه ی تیراندازی بر پا می کردند تا حامل بعدیِ کمان را تعیین کنند. هیچکس حق نداشت به آن کمان مقدس دست بزند و هرکس با کمان خودش پا به میدان می گذاشت. اما آن کس که به تایید ریش سپیدان قبایل از همه برتر بود، در نهایت کمان را با خود به خانه می برد. حامل کمان در میان همه ی این قبایل نقشی آیینی بر عهده داشت و در برخی از جشنها و مراسم که به افتخار خدای خورشید یا ستاره ی شباهنگ برگزار می شد، با کمانش حاضر می شد و تیری می انداخت و سرودی از تیریشت میخواند و داستان آرش و افراسیاب را بر می خواند.     

شاه کادوسی ها نزد ارشاتات فاش کرد که در قرنهای گذشته، گرگین عجیبترین و غیرعادی ترین حامل کمان بوده است. او خود در مسابقه ی تیراندازیای که به برگزیده شدنِ او انجامید، حضور داشت. گرگین را تا پیش از آن کسی چندان نمی شناخت. همه خبر داشتند که از نسب یکی از نواده های آرش و زنی مازنی پسری به این نام زاده شده است. اما پدر خانواده خیلی زود درگذشته بود و این کودک با مادرش به جنگل رفته بودند و برای دیرزمانی در تنهایی و خلوت خودشان با شکار روزگار گذرانده بودند. همه ی حاملان پیشین کمان مردانی جا افتاده و مشهور بودند که به خاطر مهارت کمانگیری و اصل و نسب نژادهشان میان قبایل گوناگون شهرتی داشتند و محبوبیتی. در این میان گرگین وقتی پا به میدان م?